آسمان عشق
![]()
یخ بسته دستان کبود شهر
در ازدحام مبهم تردید
گاهی فروکش میکند سرما
در لابلای پنجه خورشید
محبوب من، ای نبض بیداری
در پیکر بی جان هر اسفند!
وقتی ترا کم دارد این زندان
گل میکنی با طرح صد لبخند
امسال هم "تحویل" میگیرم
اردیبهشتی ارغوانی را
با هرنگاه تازه می نوشم
انگورهای زندگانی را
هرعید درخاک تن جاده
تعبیر رستاخیز خواهد شد
قندیل های آسمان عشق
از کوهها سرریز خواهد شد
رنگین کمان آرزوها را
هربار میریزی به دامانم-
درمن بهاری سبز می روید
با اینکه ازجنس زمستانم!
لذت جام "بلا"

عشق اگر عشق توو تحفه اگر "سر" باشد
حیف باشد که در آویزه پیکر باشد
کار از عقل گذشت و سخن آتش نیست
بال و پرسوختن آیین کبوتر باشد
می تراود نفس صبح در آفاق عروج
اوج تو با افق عشق برابر باشد
حوض چشمان تو آینه هر سوره سبز
چهره ات جلوه قرآن مصور باشد
دیرسالیست که از رایحه لبخندت
در دلم عطر گلاب خوش قمصر باشد
گاه از حنجره چلچله ها می جوشی
مستی خون تو از سرخی ساغر باشد!
کوچ کردی به دل قافیه های این شهر
آنچنان که غزل کوچه معطر باشد
سینه از درد تهی، از عطش جاذبه پر
نوشداروی تو در خلسه دیگر باشد
زود رفتی قدح حادثه را سر بکشی
لذت جام بلا جرعه آخر باشد!
عطر محرم
این راه عشق، پیچ و خمش فرق میکند

شهید بالویی غواص 16 ساله از بهشهر
شهید حسینعلی بالویی نخستین فرزند از سه فرزند خانواده بالویی است که متولد 1349 شهرستان بهشهر در استان مازندران است. او در 13 سالگی با علاقمندی فراوان بهعنوان یک بسیجی داوطلب در میادین جنگ حضور پیدا میکند. در عملیات والفجر8 و فتح فاو از ناحیه پا مجروح میشود و بعد از گذشت سه سال و حضور مداوم در جبهههای هشت سال دفاع مقدس سرانجام در دی ماه سال 65 و در عملیات کربلای4 به شهادت میرسد.

تشیع و خاکسپاری در مزار شهدای بهشهر : جمعه 23/5/94
شهید سرلشگر عباس بابایی

15 مرداد 29 سال پیش یک قهرمان به آسمان پر کشید
شهید سرلشگر خلبان عباس بابایی
این ارتشی فداکار و مومن که مظهری بود از محصول انقلاب در ارتش
امام خامنه ای
یادمان شهید خلبان مرتضی پورحبیب
پرواز برای دل ققنوس بهانه ست
بال و پر دل سوخته از عشق نشانه ست

بروز شدن وبلاگ
بعلت مشکلات بوجود آمده در سایت بلاگفا امکان بروز نمودن وبلاگ از چند ماه گذشته تا کنون وجود نداشته است که علی الظاهر مشکل حل شده است .
بنابراین از عدم بروز بودن وبلاگ در این مدت از تمامی عزیزان عذر خواهی می نماییم .
در این مدت بخصوص اردیبهشت ماه سال جاری مراسم سالگرد شهید مرتضی و سالگرد شهدای محله 17 شهریور شهرستان بهشهر و رونمایی و افتتاح یادمان شهید مرتضی در جاده کمربندی شهرستان بهشهر. به لطف خداوند تبارک و تعالی به زیبایی انجام گردید .
انشاالله بتوانیم رضایت شهدای عزیز را داشته باشیم .
بعد از تو...
بعد از تو...
نمانده است دگر برایم
ستاره ای در آسمانم
که با دو بال خون فشانت
پریده ای تو از کنارم
آه، تویی و راه پر سعادت
تویی و بی کران رحمت....تویی و بی کران رحمت
ای، بهار من خدا نگهدار
قرار من خدا نگهدار..... قرار من خدا نگهدار
بعد از تو....
نشسته بر سر مزارت
فرشتگان حق کنارت
نوید زنده بودنت را
رسانده اند به دوستانت
آه، پریدی و مرا نبردی
که سر به آسمان سپردی.... که سر به آسمان سپردی
ای، ستاره ی نهفته در خاک
نشسته ای کنون به افلاک.... نشسته ای کنون به افلاک
بعد از تو....
دروغ و فتنه و جهالت
فریب و تلخی خیانت
نشسته در کمین آن گل
گل عزیز ما، ولایت
آه، قسم به خون تو شهیدم
بمیرم و خزان گل را..... به دیدگان خود نبینم
ای، شهادتت به راه زهرا
شفاعتم کن و دعا کن.....کنار گل شهادتم را
منِ او
اطلاعیه دومین سالگرد پرواز عارفانه سروان خلبان شهید مرتضی پورحبیب
بسم رب الشهداء و الصدیقین
بدینوسیله به اطلاع مردم شریف و شهید پرور شهرستان بهشهر و کلیه علاقه مندان مکتب شهدا و رهروان راستین ولایت می رساند، مراسم دومین سالگرد پرواز عارفانه شهید سروان خلبان مرتضی پور حبیب، عصر روز پنجشنبه مورخ سوم اردیبهشت 1394 از ساعت 6 الی 7 با حضور مردم شهید پرور شهرستان بهشهر، جمعی از خانواده های شهدا، جانبازان و ایثارگران دفاع مقدس،دوستان و آشنایان و خانواده معظم شهید پور حبیب در آرامستان بهشت فاطمه بهشهر برگزار خواهد شد. از عموم علاقه مندان دعوت می شود در این مراسم شرکت فرمایند.
فروردین 94 - شهادت حضرت فاطمه (س)
گفتگو با سرگرد و خادم ملت در نیروی هوایی ارتش .... آقای خادمیان در ویژه برنامه شهادت حضرت فاطمه (س)
فروردین 94
|/
|/
عارفانه...
یک روز بهش گفتم من نمیدانم چرا توی این چند سال اخیر شما در معنویات رشد کردی .می خواست بحث را عوض کنداما سوالم را تکرار کردم . گفتم حتما علتی داره.گفت اگه طاقتش رو داری بشین تا برات بگم.
یه روز با رفقای محل وبچه های مسجد رفته بودیم دماوند. همه مشغول بازی بودند یکی از بزرگترها گفت احمد آقا برو کتری روآب کن بیار… منم راه افتادم راه زیاد بود کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم.تا چشمم به رودخانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم بدنم شروع کرد به لرزیدن نمیدانستم چه کار کنم . همان جا پشت درخت مخفی شدم …می توانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم.
پشت آن درخت وکنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شنا بودن .همان جا خدا را صدا زدم و گفتم خدایا کمک کن. خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شوداما خدایا من به خاطر تو ازین گناه می گذرم.
کتری خالی را برداشتم از جایی دیگر آب تهیه کردم ورفتم پیش بچه ها ومشغول درست کردن آتش شدم.یه سختی آتش را آماده کردم و خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بودیادم افتاد حاج آقا گفته بود هرکس برای خداگریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت . گفتم ازین به بعد برای خدا گریه میکنم حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم واشک میریختم ومناجات می کردم خیلی باتوجه گفتم یا الله یا الله… به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده میشد به اطرافم نگاه کردم صدا از همه سنگریزه های بیابان و درختها و کوه می آمد!!! همه می گفتند سبوح القدوس و ربنا الملاکه والروح…
از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد…”
راوی : دکتر محسن نوری از دوستان شهید
یکی دیگر از دوستان احمد آقا در باره ایشان چنین می گویند”زندگی او مانند یک انسان عادی ادامه داشت ،اما اگر مدتی با او رفاقت داشتی ،متوجه می شدی که او یکی از بندگان خالص درگاه خداست.یک بار برنامه ی بسیج تا ساعت سه بامداد ادامه داشت .
بعد احمد آهسته به شبستان مسجد رفت ومشغول نماز شب شد.من از دور اورا نگاه می کردم .حالت او تغییر کرده بود.گویی خداوند در مقابلش ایستاده واو مانند یک بنده ضعیف مشغول تکلم با پروردگار است.
عبادت عاشقانه ی او بسیار عجیب بود.آنچه که ما از نماز بزرگان شنیده بودیم در وجود احمد اقا می دیدیم .قنوت نماز او طولانی شد آن قدر که برای من سوال ایجاد کرد.یعنی چه شده؟!بعد از نماز به سراغش رفتم واز او پرسیدم:احمد آقا تو قنوت نماز چیزی شده بود ؟احمد همیشه در جواب هایش فکر می کرد.برای همین کمی مکث کرد وگفت:نه چیز خاصی نبود.انقدر اصرار کردم که مجبور شد حرف بزند.
“در قنوت نماز بودم که گویی از فضای مسجد خارج شدم .نمی دانی چه خبر بود!آنچه که از زیبایی های بهشت وعذاب های جهنم گفته شده همه را دیدم !انبیا را دیدم که در کنار هم بودند و…”
در سال 1391 ،دفترچه ای که 27 سال پس از شهادت احمد اقا داخل کیفی قدیمی که متعلق به ایشان بود ،بدست آمد که حاوی نکات عجیب با دست حط خود ایشان بود. در قسمتی از خاطرات این دفتر چه چنین ذکر شده است:
“روز چهارشنبه می خواستم وضو بگیرم برای نماز که یک لحظه چشمم به حضرت (عج)افتاد…تاریخ 1364 /11/16 پادگان دوگوهه”
و در جایی دیگر این دفتر چه چنین ذکر شده است:
“در روز جمعه در حسینیه ی حاج همت پادگان دوکوهه در مجلس آقا امام زمان گریه زیادی کردم.بعد از توسلات وقتی به خود آمدم دیدم که از همه ی اشکی که ریختم یک قطره اش به زمین نریخته ،گویا ملائک همه را باخود برده بودند.”
در یکی از یادگاری های خود در جایی دیگر ذکر می کند:
“خدا راشکر،مقام بالایی نزد ام الائمه حضرت زهرا (س) دارم”

شهید احمد علی نیری در تاریخ 1364/11/27 در طی عملیات والفجر8 به آرزوی دیرینه اش رسید وبه لقاء الله پیوست.یکی از دوستانش که شاهد لحظات قبل از شهادت ایشان بود چنین نقل می کند:
“در لحظه شهادت ترکشی به پهلوش اصابت کرد .وقتی به زمین افتاد از ما خواست که اورا بلند کنیم وقتی روی پاهایش ایستاد رو به سمت کربلا دستش را به سینه نهاد وآخرین کلام را بر زبان جاری کرد”السلام علیک یا ابا عبدالله ”
احمد علی موقع خاکسپاری با اینکه 6 روز از شهادتش می گذشت ولی دستش هنوز به نشانه ادب بر سینه اش قرار داشت…
او یکی ازشاگردان خاص ایت الله حق شناس بود.آن هنگام که این استاد برجسته اخلاق ،برای تشییع پیکر احمد علی به مسجد امین الدوله آمده بودند کرامات وخاطرات عجیبی از این بنده مخلص خدا بیان کرده ودرباره ایشان اظهار داشتند:
“آه آه ،آقا،در این تهران بگردید ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می شود یا نه؟!”
ایشان در مجلسی که بعد از شهادت احمد علی داشتند بین دونماز ،سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده وبا آهی از حسرت که در فراق احمد بود بیان داشتند:
“این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم .از احمد پرسیدم چه خبر؟به من فرمود:تمام مطالبی که (از برزخ و…)می گویند حق است .از شب اول قبر وسوال و…اما من را بی حساب وکتاب بردند.رفقا ،ایت الله بروجردی حساب وکتاب داشتند .اما من نمی دانم این جوان چه کرده بود.چه کرد که به اینجا رسید!”
سپس در همان شب ایشان به همراه چند نفر از دوستان به سمت منزل احمد اقا که در ضلع شمالی مسجد امین الدوله در چهار راه مولوی بود رهسپار شدند.در منزل این شهید بزرگوار روبه برادرشان اظهار داشتند:
“من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم .به جز بنده وخادم مسجد ،این شهید بزرگوار هم کلید مسجد را داشت.به محض اینکه در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است .دیدم که یک جوانی در حال سجده است .اما نه روی زمین !بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است.جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است.بعد که نمازش تمام شد پیش من امد وگفت تا زنده ام به کسی حرفی نزنید.
منبع : کتاب عارفانه؛ زندگینامه و خاطرات شهید عارف احمدعلی نیری
توصیف شهید طحان نظیف در کلام همسر
|/
سال نو مبارک
و عجیب نیست که تا پایان سال تنها می مانیم
آهای ... بی انصاف ...
بیا و یک تحویل سال با ما باش
ای شهید راه فاطمه (س)

دو بال و دو نیمه شدن...
اقبالی دوگاهه در ۱۳ آذرماه ۱۳۴۶ به استخدام نیروی هوایی درآمد و پس از طی آموزشهای نظامی و موفقیت در آزمونهای زبان انگلیسی، مهارتهای فنی و تخصصی، انجام دورههای پرواز و پرواز مقدماتی با هواپیمای پاپ و اف-۳۳ در دانشکده پرواز در ۲۵ مرداد ۱۳۴۷ برای تکمیل دوره خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته جت شکاری به همراه دو نفر از دانشجویان به پایگاه هوایی ویلیامز شهر فنیکس ایالت آریزونای آمریکا اعزام شد.
وی پس از بازگشت از این دوره آموزشی در چهارم بهمن ۱۳۴۸ به عنوان افسر خلبان شکاری تاکتیکی فعالیت خود را آغاز کرد.
اقبالی دوگاهه در سال ۱۳۵۴ ازدواج کرد که ثمره این ازدواج یک پسر به نام «افشین» یکی از پزشکان حاذق کشور و از افتخارهای ایران اسلامی است.
وی به دلیل آگاهیهای بالای علمی، مهارت فنی و تخصصی در پروازهای تاکتیکی و عملیاتی در کمترین زمان توانست به سطح لیدری ارتقا یابد.
او مسئولیتهایی در پایگاههای بوشهر، دزفول، تبریز و ستاد نیروی هوایی تهران داشت و سرپرست و صاحب پستهای راهبردی معلم خلبانی، رئیس شعبه اطلاعات و عملیات فرماندهی گردان ۲۳ شکاری و افسر ناظر اجرای طرحهای عملیاتی معاونت طرح و برنامه نهاجا (نیروی هوایی ارتش) بود.
اقبالی دوگاهه با پیروزی انقلاب اسلامی مدت کوتاهی از نیروی هوایی دور شد اما با آغاز جنگ عراق علیه ایران داوطلبانه به نیروی هوایی بازگشت و با انجام پروازهای شناسایی و آموزشی فعالیتهای خود را آغاز کرد.
وی یکی از جوانترین استادان خلبان شکاری در عملیات ۱۴۰ فروندی بود و در آغاز جنگ، لیدر دسته پروازی چهار فروندی به شمار میرفت.
اقبالی دوگاهه در یکم آبانماه ۱۳۵۹ زمانی که لیدر یک دسته دو فروندی هواپیمای اف-۵ را به عهده داشت، در یک ماموریت برونمرزی با هدف بمباران یکی از سایتهای راداری موصل به همراه همرزم خلبانش از زمین برخاست و پس از رسیدن به منطقه و مشاهده نکردن هدف بلافاصله به سمت هدف ثانویه که پادگان العقره در حوالی پایگاه هوایی کرکوک عراق و ایران بود تغییر مسیر داد و در ساعت تعیین شده روی هدف ظاهر شد. اما در پایان این عملیات موفقیتآمیز، رادار راهبردی دشمن پرنده آهنین شهید اقبالی را نشانه رفت و هواپیمای وی به شدت مورد اصابت موشک قرار گرفت.
پرنده زخمی که خلبان جوان آن را به زحمت به ۳۰ کیلومتری شرق موصل نزدیک مرز ایران رسانده بود، سقوط و اقبالی دوگاهه با چتر نجات هواپیما را ترک کرد و به اسارت دشمن بعثی درآمد

خلبان جوان و دلیر ایرانزمین پیشتر تلمبهخانهها و نیروگاههای برق عراق را از کار انداخته بود و طرحهای عملیاتی وی موجب شده بود تا صادرات ۳۵۰ میلیون تنی نفت عراق به صفر برسد. به همین دلیل صدام جنایتکار به خون این شهید تشنه بود و دستور داد پس از دستگیری اقبالی بدنش را دو نیمه کردند و نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی دیگر در موصل عراق مدفون شد.
شهید اقبالی دوگاهه توسط عناصر مزدور رژیم بعث عراق با بیرحمانهترین وضعیت به شهادت رسید. این جنایت به حدی وحشیانه بود که رژیم بعثی در تلاشی بیشرمانه برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت هولناک، تا سالها از اعلام سرنوشت آن شهید مظلوم خودداری میکرد و در مدت ۲۲ سال هیچگونه اطلاعی از سرنوشت وی موجود نبود تا اینکه در خرداد سال ۱۳۷۰ طبق گزارشهای موجود عملیاتی و اطلاعاتی و نامه ارسالی کمیته بینالمللی صلیب سرخ جهانی مبنی بر شهادت وی و اظهارات دیگر اسرای آزادشده و خلبانان اسیر عراقی، شهادت خلبان علی اقبالی دوگاهه محرز شد.
دشمن بعثی عراق بخشی از پیکر مطهر شهید اقبالی دوگاهه را در گورستان محافظیه نینوا و بخش دیگر را در قبرستان زبیر شهر موصل به خاک سپرده بود که با پیگیری کمیته جستجوی اسرا و مفقودین و کمیته بینالمللی صلیب سرخ جهانی به همراه دیگر خلبانان شهید نیروی هوایی در پنجم مرداد سال ۸۱ پس از ۲۲ سال دوری از وطن در بین حزن و اندوه یاران و همرزمان به میهن اسلامی بازگشت و در بهشت زهرای تهران کنار دیگر همرزمان شهیدش آرام گرفت.
سرلشکر خلبان شهید علی اقبالی دوگاهه جوانترین استاد خلبان نیروی هوایی ارتش است که در سن ۲۵ سالگی استاد خلبان جنگنده F-۵و در ۲۷ سالگی با درجه سرگردی جزو افسران ارشد نیروی هوایی ارتش ایران شد. وی با بیش از ۳۰۰۰ ساعت پرواز عملیاتی و آموزش خلبانی به دهها دانشجوی جوان خلبانی که تعدادی از آنها همچون شهیدان سرافراز سرلشکر خلبان عباس بابایی و سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی به مقام والای شهادت نائل شدهاند و یا به ردههای ارشد فرماندهی نیروی هوایی رسیدهاندکارنامه درخشان و پرافتخاری در طول عمر کوتاه و پربرکت خود به جای گذاشت.
او روحی بلند و علاقه خاصی به قرائت قرآن مجید داشت و هر چند وقت، کل قرآن را دوره میکرد. او خلبانی جوان با دانش و معلومات فوقالعاده گسترده بود که به تمام موضوعات و قوانین پروازی اشراف کامل داشت. به یاد رشادتها و دلاوریهای آن شهید بزرگوار امیر سرلشکر خلبان سید علی اقبالی دوگاهه، بهمن سال ۱۳۸۸ بنای یادبود آن شهید والامقام شامل مجسمه شهید و ماکت هواپیمای F-۵تایگر در شهرستان رودبار و در ساحل سفیدرود طی مراسم باشکوهی با حضور جمعی از مقامات لشکری و کشوری و مردم قدرشناس رودبار و مناطق اطراف رونمایی شد.
دلِ تنگ
"دلم برات تنگ شده"
یعنی چی؟!! معنی این جمله چهار کلمه ای چیه؟ یعنی چی که دلم برات تنگ شده؟ مگه میشه دل آدم تنگ یا گشاد بشه؟ اصلا مگه قلب انسان قابلیت کشسانی داره که بتونه حالتش رو تغییر بده؟
قطعا اینطوری نیس. پس چرا هی میگی دلم برات تنگ شده؟
اینا دعواهای خودم با خودم بود، وقتی که داشتم بهت می گفتم دلم برات تنگ شده. عقلم داشت می گفت بر فرض هم که دل آدم تنگ و گشاد بشه، مگه چقدر میشناختیش که الآن این حرفا رو میزنی؟
البته حق داره. کار عقل محاسبه و دودو تا چهارتا کردنه. اگه چیزی با حساب کتابش جور در نیاد میزنه زیرش و میگه قبولش ندارم. جوری با استدلال و منطق تمام احساس دلت رو بر هم میزنه که گاهی جلوش کم میاری و بیخیال حرف دل میشی.
گفتم حرف دل. آخه دلم همش حرف خودش رو میزنه. کاری به حساب و کتاب عقل نداره. گاهی وقتا دل بعضیا به وسعت کهکشونها ظرفیت پیدا می کنه. واسه همین میتونه کارای بزرگ بکنه، مثل دل تو...
دل من اما کوچیکتر از این حرفاس. این قدر کوچیک که خیلی وقتا ظرفیت چیزای کوچیک و پیش پا افتاده رو هم نداره. حالا یه وقت نگی دلتنگیم برای تو خدای نکرده واسه خاطر اینه که تو کوچیکی. نه. اتفاقا تو این قدر بزرگی که تو دلم جا نمیشی. ظرفیتت رو ندارم، واسه همین دلم برات تنگ میشه.
بازم عقلم میپره وسط حرف دلم. با داد و بیداد میپرسه مگه چقدر میشناختیش؟ چقدر باهاش زندگی کردی؟ چند شبانه روز باهاش بودی؟ چندتا سفر باهاش رفتی؟ خودش هم جواب میده سر جمع یه ماه مفید هم ندیدیش. پس زود این دل رو ساکتش کن و بیخیالش شو.
من و دلم یه نگاه عاقل اندر سفیه به عقل میندازیم و با خودمون میگیم این خیلی از مرحله پرته... کاش خدا عقلم رو هم عاقل کنه!
البته عقل هم حق داره. نمی دونه خیلیا تا وقتی بین ما بودی ذره ای هم نشناختنت. نمی دونه شناختن تو دیگه نیاز به زندگی کردن باهات نداره. نمی دونه که الان اگه کسی بخواد نشونی خدا رو تو آسمونا پیدا کنه میتونه رد پای تو رو از فِیلَمان دنبال کنه و به خدا برسه. نه نه... اشتباه کردم. رد پای تو رو باید از فاطمیه دنبال کرد...از شب های قدر...
مرتضی، دلت وسعت کهکشونا رو پیدا کرد. عقلم که نمیفهمه دل به اندازه ی کهکشونا یعنی چی. اما دلم تا میاد به وسعت دلت نگاه کنه، کم میاره و به قول خودش تنگ میشه. کاش خدا یه کم ظرفیت دلم رو بیشتر کنه.
خود من که تو وسعت کهکشونی دلت گم میشم. با این حساب دل تو هیچ وقت برای من تنگ نمیشه. اما مرتضی، دل من برات تنگ شده... .
پ.ن: قسمت دلِ تنگِ من امشب، شنیدن روضه قاسم و علی اکبر بود...
19 بهمن روز نیروی هوایی مبارک باد .
سربازهای مانده
تقدیم به شهید بزرگوار محمد(ایمان)منتظر قائم
و روح تمام شهدای این مرز و بوم
پس مانده ی غربال هایی از ستون و صف
مبهوت خیل رفتگان، سرباز جان بر کف
هی دست می سایید شب را در پی "در" بود
وقتی برایش شهر با زندان برابر بود
هی چشم می دوزد ولی در شهر دردی نیست
حال و هوای ناب میدان نبردی نیست
پاشیده از مفهوم تلخ قله ی بی قاف!
در زیر کفش سیندرلاهای بد اوصاف!
صندوق راز و رمز او سرباز خواهد ماند
سرباز بازی تا ابد سرباز خواهد ماند
هم صحبتش تنها لباس رزم و پوتین بود
این معنیِ یک زندگیّ خوب و روتین بود
صندوق ، سرباز و نگاه شهر سر بسته
می ریخت در مرداب ،شهر آهسته آهسته
لعنت به چیزی که مرا الاف خود کرد ست
شهری که می بیند ولی خونسرد خونسرد است
به شهر در ظاهر بزرگ و روح ناچیزش
آرایش تند و نگاه نفرت انگیزش
لعنت به هر رفتی که دیگر برنمی گردد
لعنت به یلدایی که هرگز سر نمی گردد
به خط تیره ها که هم معنای تفریق اند
به این عنایت ها که عین سلب توفیق اند
به اینکه داروخانه ها از درد بی زارند
این مردمی که سالمند و سخت بیمارند
به لقمه ی بلعیده که آورده شد بالا
آجیل مشکل ناگشایم در شب یلدا
باید که از دنیای خوبم منزجر باشم
باید که تا شام پریدن «منتظر»باشم
با جای خالی پر کنم کمبود«ایمان»را
شب ها پریشان تر کنم روح پریشان را
باید که فرم و محتوایم را بهم ریزم
دستی به دامانی که کم داری بیاویزم
تو هم مرا می بینی و رد می شوی از در
از عابران بی تفاوت،بی تفاوت تر!
هرجا که می پاشیدم و له می شدم بودی
در قلب من بودی ولی انگار کم بودی
مانند من بشقاب ها از شام بی زارند
حتی تمام لامپ ها تا صبح بیدارند
ناچار به تسلیم و به تسلیم ناچار است
مردی که شبها مثل چشمان تو بیدار است
مردی که هر لحظه تورا می خواند من بودم
چیزی که از تفریق باقی ماند من بودم
سرباز های مانده خیلی خوب می دانند
برعکس حکم بازی شطرنج ،می مانند!!!
حسین خلیلی- پاییز 91- نکا
درباره بهشت...

پنجره ای به زندگی ققنوس ولایت؛ شهید مرتضی پورحبیب